تبليغاتX
رهگذر آرام
رهگذر آرام

بحث و تبادل نظر در خصوص امور اجتماعي


از عجايب رياضي

معادله زير را دنبال کنيد، به نتيجه جالبي مي رسيد:

۷۳ X سن شما ۱۳۸۳۷X

 

88/09/18  توسط نازنين  |

 

مادر

فرزندم برنج بخور، من گرسنه نیستم." و این اوّلین دروغی بود که به من گفت.

 زمان گذشت و قدری بزرگتر شدم. مادرم کارهای منزل را تمام میکرد و بعد برای صید ماهی به نهر کوچکی که در کنار منزلمان بود می‏رفت.  مادرم دوست داشت من ماهی بخورم تا رشد و نموّ خوبی داشته باشم. یک دفعه توانست به فضل خداوند دو ماهی صید کند.  به سرعت به خانه بازگشت و غذا را آماده کرد و دو ماهی را جلوی من گذاشت.. شروع به خوردن ماهی کردم و اوّلی را تدریجاً خوردم.

 مادرم ذرّات گوشتی را که به استخوان و تیغ ماهی چسبیده بود جدا میکرد و میخورد؛ دلم شاد بود که او هم مشغول خوردن است.  ماهی دوم را جلوی او گذاشتم تا میل کند.  امّا آن را فوراً به من برگرداند و گفت:

"بخور فرزندم؛ این ماهی را هم بخور؛ مگر نمیدانی که من ماهی دوست ندارم؟"  و این دروغ دومی بود که مادرم به من گفت.

قدری بزرگتر شدم و ناچار باید به مدرسه میرفتم و آه در بساط نداشتیم که وسایل درس و مدرسه بخریم. مادرم به بازار رفت و با لباسفروشی به توافق رسید که قدری لباس بگیرد و به در منازل مراجعه کرده به خانمها بفروشد و در ازاء آن مبلغی دستمزد بگیرد. 

 شبی از شبهای زمستان، باران می‏بارید. مادرم دیر کرده بود و من در منزل منتظرش بودم. از منزل خارج شدم و در خیابانهای مجاور به جستجو پرداختم و دیدم اجناس را روی دست دارد و به در منازل مراجعه میکند. ندا در دادم که، "مادر بیا به منزل برگردیم؛ دیروقت است و هوا سرد. بقیه کارها را بگذار برای فردا صبح."  لبخندی زد و گفت:

 "پسرم، خسته نیستم." و این دفعه سومی بود که مادرم به من دروغ گفت.


 به روز آخر سال رسیدیم و مدرسه به اتمام می
رسید.  اصرار کردم که مادرم با من بیاید. من وارد مدرسه شدم و او بیرون، زیر آفتاب سوزان، منتظرم ایستاد.  موقعی که زنگ خورد و امتحان به پایان رسید، از مدرسه خارج شدم.. 

 مرا در آغوش گرفت و بشارت توفیق از سوی خداوند تعالی داد.  در دستش لیوانی شربت دیدم که خریده بود من موقع خروج بنوشم.  از بس تشنه بودم لاجرعه سر کشیدم تا سیراب شدم. مادرم مرا در بغل گرفته بود و "نوش جان، گوارای وجود" می‏گفت.  نگاهم به صورتش افتاد دیدم سخت عرق کرده؛ فوراً لیوان شربت را به سویش گرفتم و گفتم، "مادر بنوش." گفت:

 "پسرم، تو بنوش، من تشنه نیستم." و این چهارمین دروغی بود که مادرم به من گفت.


بعد از درگذشت پدرم، تأمین معاش به عهده مادرم بود؛ بیوه
زنی که تمامی مسئولیت منزل بر شانهء او قرار گرفت. می‏بایستی تمامی نیازها را برآورده کند. زندگی سخت دشوار شد و ما اکثراً گرسنه بودیم. عموی من مرد خوبی بود و منزلش نزدیک منزل ما. غذای بخور و نمیری برایمان می‏فرستاد. وقتی مشاهده کرد که وضعیت ما روز به روز بدتر می‏شود، به مادرم نصیحت کرد که با مردی ازدواج کند که بتواند به ما رسیدگی نماید، چه که مادرم هنوز جوان بود. امّا مادرم زیر بار ازدواج نرفت و گفت:

 "من نیازی به محبّت کسی ندارم..." و این پنجمین دروغ او بود.


درس من تمام شد و از مدرسه فارغ
التّحصیل شدم. بر این باور بودم که حالا وقت آن است که مادرم استراحت کند و مسئولیت منزل و تأمین معاش را به من واگذار نماید. سلامتش هم به خطر افتاده بود و دیگر نمی‏توانست به در منازل مراجعه کند. پس صبح زود سبزیهای مختلف می‏خرید و فرشی در خیابان می‏انداخت و می‏فروخت. وقتی به او گفتم که این کار را ترک کند که دیگر وظیفهء من بداند که تأمین معاش کنم. قبول نکرد و گفت:

"پسرم مالت را از بهر خویش نگه دار؛ من به اندازهء کافی درآمد دارم." و این ششمین دروغی بود که به من گفت.


درسم را تمام کردم و وکیل شدم. ارتقاء رتبه یافتم. یک شرکت آلمانی مرا به خدمت گرفت. وضعیتم بهتر شد و به معاونت رئیس رسیدم. احساس کردم خوشبختی به من روی کرده است. در رؤیاهایم آغازی جدید را می‏دیدم و زندگی بدیعی که سراسر خوشبختی بود. به سفرها می‏رفتم.  با مادرم تماس گرفتم و دعوتش کردم که بیاید و با من زندگی کند. امّا او که نمی‏خواست مرا در تنگنا قرار دهد گفت:

"فرزندم، من به خوش‏گذرانی و زندگی راحت عادت ندارم."

و این هفتمین دروغی بود که مادرم به من گفت.

مادرم پیر شد و به سالخوردگی رسید.  به بیماری سرطان ملعون دچار شد و لازم بود کسی از او مراقبت کند و در کنارش باشد. امّا چطور می‏توانستم نزد او بروم که بین من و مادر عزیزم شهری فاصله بود.  همه چیز را رها کردم و به دیدارش شتافتم.  دیدم بر بستر بیماری افتاده است. وقتی رقّت حالم را دید، تبسّمی بر لب آورد. درون دل و جگرم آتشی بود که همهء اعضاء درون را می‏سوزاند. سخت لاغر و ضعیف شده بود. این آن مادری نبود که من می‏شناختم. اشک از چشمم روان شد. امّا مادرم در مقام دلداری من بر آمد و گفت:

 "گریه نکن، پسرم. من اصلاً دردی احساس نمیکنم." و این آخرین دروغی بود که مادرم به من گفت.
وقتی این سخن را بر زبان راند، دیدگانش را بر هم نهاد و دیگر هرگز برنگشود. جسمش از درد و رنج این جهان رهایی یافت.

این سخن را با جمیع کسانی میگویم که در زندگیاش از نعمت وجود مادر برخوردارند. این نعمت را قدر بدانید قبل از آن که از فقدانش محزون گردید.

این سخن را با کسانی میگویم که از نعمت وجود مادر محرومند. همیشه به یاد داشته باشید که چقدر به خاطر شما رنج و درد تحمّل کرده است و از خداوند متعال برای او طلب رحمت و بخشش نمایید.

مادر دوستت دارم.

خدایا او را غریق بحر رحمت خود فرما همانطور که مرا از کودکی تحت پرورش خود قرار داد.

ترجمه:جليل كيان مهر

88/09/08  توسط نازنين  |

 

توجه توجه

این پیام خیلی مهم است

این واقعه اخیراً درشمال تگزاس اتفاق افتاده است. زنی در روز یکشنبه برای قایقرانی رفته بود وبا خودش چندتا قوطی نوشایه برده وآنها رادریخچال گذاشت .روز 2شنبه اوبه بیمارستان منتقل شد ودربخش مراقبتهای ویژه بستری شدودرروز 4 شنبه فوت کرد.

کالبدشکافی نشان داد که دراثربیماری عفونی لپتوسپیروز مرده است.نتیجه تحقیقات نشان داد که او قوطی نوشابه را بدون لیوان استفاده کرده است.آزمایشات نشان داد که قوطی ها آلوده به ادرارخشک شده موش صحرایی بوده است وبخاطرهمین دچار این بیماری عفونی شده است.ادرار موش محتوی موادسمی وکشنده است ..خیلی توصیه می شود که قسمت بالای قوطی های نوشابه راقبل از مصرف دقیق بشوئید .قوطی ها در انبارکالا نگهداری
می شوندوبدون اینکه تمیز شوند مستقیم به مغازه ها فرستاده می شوند.

یک مطالعه در NYCU نشان داد که دربهای قوطی های نوشابه آلوده تر از توالتهای عمومی می باشد وآلوده به میکروبها وباکتری ها می باشد.

بنابراین قبل از اینکه آنها را با دهانتان بخورید با آب خوب بشویید تا این اتفاق مهلک برایتان رخ ندهد.

88/09/04  توسط نازنين  |

 

مکر زنان

فرزند اين پند را بخوان و از آن عبرت بگير و بر زور بازوي خود غره نشو و هر دم فكر كن حيلتي از زني در راه است ،‌ پس هرگز سر آسوده بر بالش نگذار كه شايد سنگي بر سرت فرود آيد و ترا از هستي ساقط سازد.

آورده اند  مردی بود که پیوسته تحقیق ِ مکرهای زنان می کرد و از غایت غیرت ،هیچ زنی رامحل اعتماد خود نساخت و کتاب
" حیل النساء " (مکرهای زنان) را پیوسته مطالعه می کرد. روزی در هنگام سفربه قبیله ای رسید وبه خانه ای مهمان شد. مرد ِخانه حضور نداشت ولکن زنی داشت در غایت ظرافت ونهایت لطافت . زن چون مهمان را پذیرا شد با او ملاطفت آغاز نمود. مرد مهمان چون پاپوش خود بگشود وعصا بنهاد، به مطالعه کتاب مشغول شد. زن میزبان گفت: خواجه ! این چه کتاب است که مطالعه میکنی؟ گفت:حکایات مکرهای زنان است. زن بخندید وگفت : آب دریا به غربیل نتوان پیمود وحساب ریگ بیابان به تخته خاک ، برون نتوان آورد و مکرهای زنان در حد حصر نیاید . پس تیر ِغمزه در کمان ِابرو نهاد و بر هدف ِ دل او راست کرد واز در مغازلت و معاشقت در آمد چنان که دلبسته ی ِ او شد. در اثنای آن حال، شوهر او در رسید..
زن گفت : شویم آمد وهمین آن که هر دو کشته خواهیم شد . مهمان گفت:تدبیر چیست؟ گفت :برخیز و در آن صندوق رو . مرد در صندوق رفت. زن سرِ صندوق قفل کرد . چون شوهر در آمد پیش دوید و ملاطفت ومجاملت آغاز نهاد و به سخنان دلفریب شوهر را ساکن کرد. چون زمانی گذشت گفت: تو را از واقعه امروز ِ خود خبر هست؟ گفت نه بگوی. گفت: مرا امروز مهمانی آمد جوانمردی لطیف ظرایف و خوش سخن و کتابی داشت در مکر زنان و آن را مطالعه میکرد من چون آن را بدیدم خواستم که او را بازی دهم به غمزه بدو اشارت کردم ، مرد غافل بود که چینه دید و دام ندید. به حسن واشارت من مغرور شد و در دام افتاد .و بساط عشق بازی بسط کرد وکار معاشقت به معانقه (دست در گردن هم)رسید. ساعتی در هم آمیختیم! هنوز به مقام آن حکایت نرسیده بودیم که تو برسیدی وعیش ما منغض کردی! زن این میگفت و شوهر او می جوشید ومی خروشید وآن بی چاره در صندوق از خوف می گداخت و روح را وداع می کرد. پس شوهر از غایت غضب گفت: اکنون آن مرد کجاست؟ گفت:اینک او را در صندوق کردم و در قفل کردم.. کلید بستان و قفل بگشای تا ببینی. مرد کلید را بستاند و همانا مرد با زن گرو بسته بودند(جناق شکسته بودند) و مدت مدیدی بود هیچ یک نمی باخت. مرد چون در خشم بود بیاد نیاورد که بگوید *یادم * و زن در دم فریاد کشید *یادم تو را فراموش . * مرد چون این سخن بشنید کلید بینداخت وگفت :
" لعنت بر تو باد که این ساعت مرا به آتش نشانده بودی و قوی طلسمی ساخته بودی تا جناق ببردی."
پس با شوهر به بازی در آمد و او را خوش دل کرد .چندان که شوهرش برون رفت ، درِ صندوق بگشاد و گفت: ای خواجه چون دیدی، هرگز تحقیق احوال زنان نکنی؟
گفت:توبه کردم و این کتاب را بشویم که مکر و حیلت ِ شما زیادت از آن باشد که در حد تحریر در آید.

88/09/03  توسط نازنين  |

 

دختر نا بینای جوانی بود که به دلیل نابینایی از خودش نفرت داشت او از همه متنفر بود به جز دوست پسر محبوبش که همیشه در کنارش بود. دختر به پسر می گفت :" اگر فقط می توانستم دنیا را ببینم باتو ازدواج می کردم. تا اینکه روزی یک جفت چشم به او اهدا شد .وقتی که پانسمان را از روی چشمهایش برداشتند / دختر قادر بودهمه چیز را ببیند/ منجمله دوست پسرش را. پسر از او پرسید : حالا میتوانی دنیا را ببینی / آیا با من ازدواج می کنی ؟
دختر نگاهی به پسر کرد ودید که او نیز یک نابیناست / دیدن پلکهای بسته ی پسر  دختر را شوکه کرد / هر گز انتظار چنین چیزی را نداشت. فکر اینکه باید بقیه ی عمر  خود را با دیدن چنین شکلی بگذراند باعث شد که از ازدواج با  او امتناع کند .پسر با چشمانی اشک آ لود دختر را ترک کرد و چند روز بعد یاد داشتی برای دختر فرستاد / برایش نوشته بود: از چشمهایت به خوبی مراقبت کن عزیزم زیرا قبل از اینکه آنها چشمهای تو باشند / مال من بودند
در این داستان می بینیم که گاهی انسان با عوض شدن شرایطش چگونه عمل می کند. افراد اندکی هستندکه به خاطر می سپارند قبلا چگونه زندگی می کرده اند و چه کسی در شرایط دردناک زندگی بیشترین حضور را در کنارشان داشته است.  
امروز قبل از اینکه حرف نامهربانانه ای بزنید / به کسی فکر کنید که توانایی سخن گفتن ندارد.
قبل از اینکه از مزه ّی غذایتان شکایت کنید / به کسی بیاندیشید که هیچ چیزی برای خوردن ندارد.
قبل از اینکه از زن یا شوهرتان شکایت کنید / به کسی فکر کنید که از درگاه خداوند تقاضای شریکی برای زندگی اش را دارد.
امروز قبل از اینکه از زندگی شکایت کنید / به کسی بیاندیشید که خیلی زود به یهشت ! رفته است. 
قبل از اینکه از فرزندانتان شکایت کنید / به کسی  فکر کنید که عاشقانه بچه هارا دوست دارد ولی قادر به بچه دار شدن نیست. 
قبل از اینکه از منزل به هم ریخته یتان شکایت کنید که چرا کسی آ نرا مرتب نکرده است / به مردمی فکر کنید که در خیابان زندگی می کنند.
قبل از اینکه از طولانی بودن مسیری که باید رانندگی کنید/بنالید /به کسی فکر کنید که همیشه همین راه را پیاده طی می کند. 
وقتی که خسته هستید واز شغلتان شاکی هستید / به کسی فکر کنید که بیکار است / ناتوان است و آ رزو دارد که شغل شما  را داشته باشد.
امّا قبل از اینکه انگشت اتهام را به سوی کسی بگیرید ودیگران را محکوم کنید ؟ بخاطر داشته باشید که هیچ یک از ما بی گناه نیسنتیم.
وهر گاه افکار آزار دهنده شمارا در گیر می کند / لبخندی بر لبانتان بنشانید واز اینکه هنوز هستید وحضور دارید خشنود باشيد. اين يک هديه است!

88/08/23  توسط نازنين  |

 

نه درس مهم در زندگي

درس
 اول :
 يه روز مسوول فروش ، منشي دفتر ، و مدير شرکت براي ناهار به سمت سلف قدم مي زدند… يهو يه چراغ جادو روي زمين پيدا مي کنن و روي اون رو مالش ميدن و جن چراغ ظاهر ميشه…
جن ميگه: من براي هر کدوم از شما يک آرزو برآورده مي کنم…
منشي مي پره جلو و ميگه: اول من ، اول من!
من مي خوام که توي باهاماس باشم ، سوار يه قايق بادباني شيک باشم و هيچ نگراني و غمي از دنيا نداشته باشم !
 پوووف! منشي ناپديد ميشه .......
بعد مسوول فروش مي پره جلو و ميگه: حالا من ، حالا من من مي خوام توي هاوايي کنار ساحل لم بدم ، يه ماساژور شخصي و يه منبع  بي انتهاي نوشيدني ! داشته باشم و تمام عمرم حال کنم ...
پوووف! مسوول فروش هم ناپديد ميشه…
بعد جن به مدير ميگه: حالا نوبت توئه…
مدير ميگه: من مي خوام که اون دو تا هر دوشون بعد از ناهار توي شرکت باشن !!!
نتيجه : اخلاقي اينکه هميشه اجازه بده که رئيست اول صحبت کنه !

 درس دوم :
 يه روز يه کشيش به يه راهبه پيشنهاد مي کنه که با ماشين برسوندش به مقصدش…
 راهبه سوار ميشه و راه ميفتن…
 چند دقيقه بعد راهبه پاهاش رو روي هم ميندازه و کشيش زير چشمي يه نگاهي به پاي راهبه ميندازه…
راهبه ميگه: پدر روحاني ، روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار… !
 کشيش قرمز ميشه و به جاده خيره ميشه...
 چند دقيقه بعد بازم شيطون وارد عمل ميشه و کشيش موقع عوض کردن دنده ، بازوش رو با پاي راهبه تماس ميده…!
 راهبه باز ميگه: پدر روحاني! روايت مقدس ۱۲۹ رو به خاطر بيار!!!
کشيش زير لب يه فحش ميده و بيخيال ميشه و راهبه رو به مقصدش مي رسونه…
بعد از اينکه کشيش به کليسا بر مي گرده سريع ميدوه و از توي کتاب روايت مقدس ۱۲۹ رو پيدا مي کنه و مي بينه که نوشته: به پيش برو و عمل خود را پيگيري کن…کار خود را ادامه بده و بدان که به جلال و شادماني که مي خواهي ميرسي !!!
نتيجه اخلاقي
 اينکه اگه توي شغلت از اطلاعات شغلي خودت کاملا آگاه نباشي، فرصتهاي بزرگي رو از دست ميدي!!!
درس سوم :
بلافاصله بعد از اينکه زن پيتر از زير دوش حمام بيرون اومد پيتر وارد حمام شد همون موقع زنگ در خونه به صدا در اومد
 زن پيتر يه حوله دور خودش پيچيد و رفت تا در رو باز کنه…
 همسايه شون -رابرت- پشت در ايستاده بود
 تا رابرت زن پيتر رو ديد گفت: همين الان ۱۰۰۰ دلار بهت ميدم اگه اون حوله رو بندازي زمين!
 بعد از چند لحظه ، زن پيتر حوله رو ميندازه و رابرت چند ثانيه تماشا مي کنه و ۱۰۰۰ دلار به زن پيتر ميده و ميره…!
 زن دوباره حوله رو دور خودش پيچيد و برگشت
 پيتر پرسيد: کي بود زنگ زد؟ زن
 جواب داد: رابرت همسايه مون بود…
 پيتر گفت: خوبه… چيزي در مورد ۱۰۰۰ دلاري که به من بدهکار بود گفت؟!!
 نتيجه اخلاقي:
 اگه شما اطلاعات حساس مشترک با کسي داريد که به اعتبار و آبرو مربوط ميشه ، هميشه بايد در وضعيتي باشيدکه بتونيد از اتفاقات قابل اجتناب جلوگيري کنيد !!!  
درس چهارم :
 من خيلي خوشحال بودم !
من و نامزدم قرار ازدواجمون رو گذاشته بوديم  والدينم خيلي کمکم کردند  دوستانم خيلي تشويقم کردند و نامزدم هم دختر فوق العاده اي بود…
 فقط يه چيز من رو يه کم نگران مي کرد و اون هم خواهر نامزدم بود…!
 اون دختر باحال ، زيبا و جذابي بود که گاهي اوقات بي پروا با من شوخي هاي ناجوري مي کرد و باعث مي شد که
 من احساس راحتي نداشته باشم…
 يه روز خواهر نامزدم با من تماس گرفت و از من خواست که برم خونه شون براي انتخاب مدعوين عروسي !
 سوار ماشينم شدم و  وقتي رفتم اونجا اون تنها بود و بلافاصله رک و راست به من گفت :
 اگه همين الان ۵۰۰ دلار به من بدي بعدش حاضرم با تو …………….!
 من شوکه شده بودم و نمي تونستم حرف بزنم…
 اون گفت: من ميرم توي اتاق خواب و اگه تو مايل به اين کار هستي بيا پيشم…
 وقتي که داشت از پله ها بالا مي رفت من بهش خيره شده بودم و بعد از رفتنش چند دقيقه ايستادم و بعد به طرف در ساختمون برگشتم و از خونه خارج شدم…!
 يهو با چهره نامزدم و چشمهاي اشک آلود پدر نامزدم مواجه شدم!!!
 پدر نامزدم من رو در آغوش گرفت و  گفت: تو از امتحان ما موفق بيرون اومدي…!
 ما خيلي خوشحاليم که چنين دامادي داريم  و هيچکس بهتر از تو نمي تونستيم براي دخترمون پيدا کنيم به خانوادهء ما خوش اومدي !!!
 نتيجه اخلاقي: هميشه کيف پولتون رو توي داشبورد ماشينتون بذاريد !!!
درس پنجم :
 يه شب خانم خونه به خونه بر نميگرده و تا صبح پيداش نميشه! صبح بر ميگرده خونه و به شوهرش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مونث) بمونه.....
 شوهر بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي زنش زنگ ميزنه ولي هيچكدومشون حرف خانم خونه رو تاييد نميكنن!
 يه شب آقاي خونه تا صبح برنميگرده خونه. صبح وقتي مياد به  زنش ميگه كه ديشب مجبور شده خونه يكي از دوستهاي صميميش (مذكر) بمونه... خانم خونه بر ميداره به ۲۰ تا از صميمي ترين دوستهاي شوهرش زنگ ميزنه : ۱۵ تاشون تاييد ميكنن كه آقا تمام شب رو خونهء اونا مونده! ۵ تاي ديگه حتي ميگن كه آقا هنوزم خونه اونا پيش اوناست !!!
 نتيجه اخلاقي:
 يادتون باشه كه مردها دوستهاي بهتري  هستند ! 
درس ششم :
 چهار تا دوست كه ۳۰ سال بود همديگه رو نديده بودند توي يه مهموني همديگه رو مي بينن و شروع مي كنن در مورد زندگي هاشون براي همديگه تعريف كنن.... بعد از مدتي يكي از اونا بلند ميشه ميره دستشويي. سه تاي ديگه صحبت رو مي كشونن به تعريف از فرزندانشون :

 اولي: پسر من باعث افتخار و خوشحالي منه. اون توي يه كار عالي وارد شد و خيلي سريع پيشرفت كرد. پسرم درس اقتصاد خوند و توي يه شركت بزرگ استخدام شد و پله هاي ترقي رو  سريع بالا رفت و حالا شده معاون رئيس و اونقدر پولدار شده كه حتي براي تولد بهترين دوستش يه مرسدس بنز بهش هديه داد !
 دومي: جالبه. پسر من هم مايه افتخار و سرفرازي منه. توي يه شركت هواپيمايي مشغول به كار شد و بعد دوره خلباني گذروند و سهامدار شركت شد و الان اكثر سهام اون شركت رو تصاحب كرده... پسرم اونقدر پولدار شد كه براي تولد صميميترين دوستش يه هواپيماي خصوصي بهش هديه داد !!!
 سومي: خيلي خوبه. پسر من هم باعث افتخار من شده ... اون توي بهترين دانشگاههاي جهان درس خوند و يه مهندس فوق العاده شد. الان يه شركت ساختماني بزرگ براي خودش تاسيس كرده و  ميليونر شده.. پسرم اونقدر وضعش خوبه كه براي تولد بهترين دوستش يه ويلاي ۳۰۰۰ متري بهش هديه داد! 

هر سه تا دوست داشتند به همديگه تبريك مي گفتند كه دوست چهارم برگشت سر ميز و پرسيد اين تبريكات به خاطر چيه؟!
سه تاي ديگه گفتند: ما در مورد پسرهامون كه باعث غرور و سربلندي ما شدن صحبت كرديم راستي تو در مورد فرزندت چي داري تعريف كني؟!
 چهارمي گفت: دختر من رقاص کاباره شده و شبها با دوستاش توي يه كلوپ مخصوص كار ميكنه!
 سه تاي ديگه گفتند: اوه مايه خجالته چه افتضاحي !!!
 دوست چهارم گفت: نه! من ازش ناراضي نيستم. اون دختر منه و من دوستش دارم.... در ضمن زندگي بدي هم نداره. اتفاقا همين دو هفته پيش به مناسبت تولدش از سه تا از صميمي ترين دوست پسراش يه مرسدس بنز و يه هواپيماي خصوصي و يه ويلاي ۳۰۰۰ متري هديه گرفت !!!
 نتيجه اخلاقي:
 هيچوقت به چيزي كه كاملا در موردش مطمئن نيستي افتخار نكن !!!    
درس هفتم :
 توي اتاق رختكن كلوپ گلف ، وقتي همه آقايون جمع بودند يهو يه موبايل روي يه نيمكت شروع ميكنه به زنگ زدن. مردي كه نزديك موبايل نشسته بود دكمه اسپيكر موبايل رو فشار ميده و شروع مي كنه به صحبت. بقيه آقايون هم مشغول گوش كردن به اين مكالمه ميشن ...
 مرد: الو؟
 صداي زن اونطرف خط: الو سلام عزيزم. تو هنوز توي كلوپ هستي؟
 مرد: آره !
 زن: من توي فروشگاه بزرگ هستم اينجا يه كت چرمي خوشگل ديدم كه فقط ۱۰۰۰ دلاره!  اشكالي نداره اگه بخرمش؟
 مرد : نه. اگه اونقدر دوستش داري اشكالي نداره!
 زن: من يه سري هم به نمايشگاه مرسدس بنز زدم و مدلهاي جديد ۲۰۰۶ رو ديدم... يكيشون خيلي قشنگ بود قيمتش ۲۶۰۰۰۰ دلار بود !
 مرد: باشه. ولي با اين قيمت سعي كن ماشين رو با تمام امكانات جانبي بخري !
 زن: عاليه. اوه  يه چيز ديگه  اون خونه اي رو كه قبلا ميخواستيم بخريم دوباره توي بنگاه گذاشتن براي فروش. ميگن ۹۵۰۰۰۰ دلاره
 مرد: خب… برو تا فروخته نشده پولشو بده. ولي سعي كن ۹۰۰۰۰۰ دلار بيشتر ندي !!!
 زن: خيلي خوبه. بعدا مي بينمت عزيزم.. خداحافظ
 مرد: خداحافظ
 بعدش مرد يه نگاهي به آقايوني كه با حسرت نگاهش ميكردن ميندازه و ميگه: كسي نميدونه كه اين موبايل مال كيه ؟!
 نتيجه اخلاقي: هيچوقت موبايلتونو جايي جا نذارين !!!   
درس هشتم :
 يه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سي و پنجمين سالگرد ازدواجشون رفته بودند بيرون كه يه جشن كوچيك دو نفره بگيرن. وقتي توي پارك زير يه درخت نشسته بودند يهو يه فرشته كوچيك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما هميشه يه زوج فوق العاده بودين و تمام مدت به همديگه وفادار بودين من براي هر كدوم از شما يه دونه آرزو برآورده ميكنم! زن از خوشحالي پريد بالا و گفت:  چه عالي! من ميخوام  همراه شوهرم به يه سفر دور دنيا بريم
 فرشته چوب جادوييش رو تكون داد و پوف! دو تا بليط درجه اول براي بهترين تور مسافرتي دور دنيا توي دستهاي زن ظاهر شد !
 حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه .
 مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: اين خيلي رمانتيكه ولي چنين بخت و شانسي فقط يه بار توي زندگي آدم پيش مياد بنابراين خيلي متاسفم عزيزم آرزوي من اينه كه يه همسري داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچيكتر باشه
 زن و فرشته جا خوردند و خيلي دلخور شدند. ولي آرزو آرزوئه و بايد برآورده بشه.
 فرشته چوب  جادوييش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد !!!
 نتيجه اخلاقي:
 مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند ، ولي فرشته ها زن هستند !!!    
درس نهم:
 يه مرد ۸۰ ساله ميره براي چك آپ. دكتر ازش در مورد وضعيت فعليش مي پرسه و پيرمرد با غرور جواب ميده:
 هيچوقت به اين خوبي نبودم. تازگيا با يه دختر ۲۵ ساله ازدواج كردم و حالا باردار شده و كم كم داره موقع زايمانش ميرسه نظرت چيه دكتر؟!
 دكتر چند لحظه فكر ميكنه و ميگه: خب  بذار يه داستان برات تعريف كنم. من يه نفر رو مي شناسم كه شكارچي ماهريه. اون هيچوقت تابستونا رو براي شكار كردن از دست نميده.. يه روز كه مي خواسته بره شكار از بس عجله داشته اشتباهي چترش رو به جاي تفنگش بر ميداره و ميره توي جنگل! همينطور كه ميرفته جلو يهو از پشت درختها يه پلنگ وحشي ظاهر ميشه و مياد به طرفش شكارچي چتر رو مي گيره به طرف پلنگ و نشونه مي گيره و ….. بنگ!
 پلنگ كشته ميشه و ميفته روي زمين!!!
 پيرمرد با حيرت ميگه: اين امكان نداره! حتما يه نفر ديگه پلنگ رو با تير زده!
 دكتر يه لبخند ميزنه و ميگه: دقيقا منظور منم همين بود!!!
 نتيجه اخلاقي:
هيچوقت در مورد چيزي كه مطمئن نيستي نتيجه كار خودته ادعا
 نداشته نباش

88/08/18  توسط نازنين  |

 

نحوه سوال کردن

 جك ازدوستش ماكس مي پرسد: «فكر مي كني آيا مي شود هنگام دعا كردن سيگار كشيد؟»
ماكس جواب مي دهد :  «چرا از كشيش نمي پرسي؟»    
جك نزد كشيش مي رود و مي پرسد : «جناب كشيش، مي توانم وقتي در حال دعا كردن هستم، سيگار بكشم . »
كشيش پاسخ مي دهد : «نه، پسرم، نمي شود.. اين بي ادبي به مذهب است . »
جك نتيجه را براي دوستش ماكس بازگو مي كند .
ماكس مي گويد: «تعجبي نداره. تو سئوال را درست مطرح نكردي. بگذارمن بپرسم . »
ماكس نزد كشيش مي رود و مي پرسد :  « آيا وقتي در حال سيگار كشيدنم مي توانم دعا كنم ؟»
كشيش مشتاقانه پاسخ مي دهد :  «مطمئناًً، پسرم . مطمئناً . »

88/08/18  توسط نازنين  |

 

هم سفر

منتخبي  از کتاب چهل نامه کوتاه به همسرم

نوشته زنده ياد نادرابراهيمي 

توصيه مي کنم که حتما تا انتها بخونين

هم سفر

در اين راه طولاني - که ما بي خبريم

و چون باد مي گذرد

بگذار خرده اختلاف هايمان با هم باقي بماند

خواهش مي کنم !  مخواه که يکي شويم ،  مطلقا يکي

مخواه که هر چه تو دوست داري ، من همان را، به همان شدت دوست داشته باشم

و هر چه من دوست دارم، به همان گونه مورد دوست داشتن تو نيز باشد

مخواه که هر دو يک آواز را بپسنديم

يک ساز را،  يک کتاب را،  يک طعم را، يک رنگ را

و يک شيوه  نگاه کردن را

مخواه که انتخابمان يکي باشد،  سليقه مان يکي  و روياهامان يکي

هم سفر بودن و هم هدف بودن ، ابدا به معني شبيه بودن و شبيه شدن نيست

و شبيه شدن دال بر کمال نيست  بل  دليل توقف است

عزيز من

دو نفر که عاشق اند و عشق آنها را به وحدتي عاطفي  رسانده است؛

واجب نيست که هر دو صداي کبک، درخت نارون ،   حجاب برفي قله ي علم کوه ،  رنگ سرخ و بشقاب سفالي را دوست داشته باشند

اگر چنين حالتي پيش بيايد، بايد گفت که يا عاشق زائد است يا معشوق

يکي کافيست

عشق، از خودخواهي ها و خود پرستي ها گذشتن است اما، اين سخن به معناي تبديل شدن به ديگري نيست

من از عشق زميني حرف مي زنم که  ارزش آن در "حضور" است

نه در محو و نابود شدن يکي در ديگري

عزيز من

اگر زاويه ديدمان نسبت به چيزي يکي نيست ، بگذار يکي نباشد

بگذار درعين وحدت مستقل باشيم

بخواه که در عين يکي بودن ، يکي نباشيم

بخواه که همديگر را کامل کنيم نه ناپديد

بگذار صبورانه و مهرمندانه  درباب هر چيز که مورد اختلاف ماست بحث کنيم

اما نخواهيم  که بحث ، ما را به نقطه ي مطلقا  واحدي برساند

بحث، بايد ما را به  ادراک متقابل برساند نه فناي  متقابل

اينجا سخن از رابطه ي عارف با خداي عارف در ميان نيست

سخن از ذره ذره ي وافعيت ها و حقيقت هاي عيني و جاري زندگيست

بيا بحث کنيم

بيا معلوماتمان را تاخت بزنيم

بيا کلنجار برويم

اما  سرانجام نخواهيم که غلبه کنيم

بيا حتي اختلافهاي اساسي و اصولي زندگي مان را ،در بسياري زمينه ها،  تا آنجا که حس مي کنيم دوگانگي،  شور و حال و زندگي مي بخشد

نه  پژمردگي و افسردگي و مرگ ،............ حفظ  کنيم

من و تو حق داريم در برابر هم  قد علم کنيم

و حق داريم بسياري ازنظرات وعقايد هم را نپذيريم بي آنکه قصد تحقيرهم را داشته باشيم

عزيز من ! بيا متفاوت باشيم.

88/08/16  توسط نازنين  |

 

ارزش لحظه ها

To realize The value of a sister Ask someone Who doesn't have one.

ارزش يک خواهر را، از کسي بپرس که آن را ندارد.

To realize The value of ten years: Ask a newly Divorced couple.

ارزش ده سال را، از زوج هائي بپرس که تازه از هم جدا شده اند.

To realize The value of four years: Ask a graduate.

ارزش چهار سال را، از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.

To realize The value of one year: Ask a student who Has failed a final exam.

ارزش يک سال را، از دانش آموزي بپرس که در امتحان نهائي مردود شده است.

To realize The value of one month: Ask a mother who has given birth to a premature baby.

ارزش يک ماه را، از مادري بپرس که کودک نارس به دنيا آورده است.

To realize The value of one week: Ask an editor of a weekly newspaper.

ارزش يک هفته را، از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس.

To realize The value of one hour: Ask the lovers who are waiting to meet.

ارزش يک دقيقه را، از کسي بپرس که به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.

To realize The value of one-second: Ask a person who has survived an accident.

ارزش يک ثانيه را، از کسي بپرس که از حادثه اي جان سالم به در برده است.

To realize The value of one millisecond: Ask the person who has won a silver medal in the Olympics.

ارزش يک ميلي ثانيه را، از کسي بپرس که در مسابقات المپيک، مدال نقره برده است.

Time waits for no one. Treasure every moment you have. You will treasure it even more when you can share it with someone special.

زمان براي هيچکس صبر نمي کند. قدر هر لحظه خود را بدانيد. قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد.

To realize the value of a friend: Lose one.

براي پي بردن به ارزش يک دوست، آن را از دست بده.

88/08/05  توسط نازنين  |

 

بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین

To fall in love
عاشق شدن


To laugh until it hurts your stomach
آنقدر بخندی که دلت درد بگیره

To find mails by the thousands when you return from a vacation
بعد از اینکه از مسافرت برگشتی ببینی هزار تا نامه داری

To go for a vacation to some pretty place
برای مسافرت به یک جای خوشگل بری

To listen to your favorite song in the radio
به آهنگ مورد علاقت از رادیو گوش بدی

To go to bed and to listen while it rains outside
به رختخواب بری و به صدای بارش بارون گوش بدی

To leave the Shower and find that the towel is warm
از حموم که اومدی بیرون ببینی حوله ات گرمه

To clear your last exam
آخرین امتحانت رو پاس کنی

To receive a call from someone, you don't see a lot, but you want to
کسی که معمولا زیاد نمی‌بینیش ولی دلت می‌خواد ببینیش بهت تلفن کنه

To find money in a pant that you haven't used since last year
توی شلواری که تو سال گذشته ازش استفاده نمی‌کردی پول پیدا کنی

To laugh at yourself looking at mirror, making faces
برای خودت تو آینه شکلک در بیاری و بهش بخندی

Calls at midnight that last for hours
تلفن نیمه شب داشته باشی که ساعتها هم طول بکشه

To laugh without a reason
بدون دلیل بخندی

To accidentally hear somebody say something good about you
بطور تصادفی بشنوی که یک نفر داره از شما تعریف می‌کنه

To wake up and realize it is still possible to sleep for a couple of hours
از خواب پاشی و ببینی که چند ساعت دیگه هم می‌تونی بخوابی

To hear a song that makes you remember a special person
آهنگی رو گوش کنی که شخص خاصی رو به یاد شما میاره

To be part of a team
عضو یک تیم باشی

To watch the sunset from the hill top
از بالای تپه به غروب خورشید نگاه کنی

To make new friends
دوستای جدید پیدا کنی

To feel butterflies! In the stomach every time that you see that person
وقتی اونو میبینی دلت هری بریزه پایین

To pass time with your best friends
لحظات خوبی رو با دوستانت سپری کنی

To see people that you like, feeling happy
کسانی رو که دوستشون داری رو خوشحال ببینی

See an old friend again and to feel that the things have not changed
یه دوست قدیمی رو دوباره ببینی و ببینی که فرقی نکرده

To take an evening walk along the beach
عصر که شد کنار ساحل قدم بزنی

To have somebody tell you that he/she loves you
یکی رو داشته باشی که بدونی دوستت داره

remembering stupid things done with stupid friends. To laugh, laugh, and ... laugh
یادت بیاد که دوستای احمقت چه کارهای احمقانه ای کردند و بخندی و بخندی و ... باز هم بخندی

These are the best moments of life
اینها بهترین لحظه‌های زندگی هستند

Let us learn to cherish them
قدرشون رو بدونیم

"Life is not a problem to be solved, but a gift to be enjoyed"
زندگی یک مشکل نیست که باید حلش کرد بلکه یک هدیه است که باید ازش لذت برد"

88/08/04  توسط نازنين  |

 

صد سال عمر کنيد

بیشتر ما بر این‌ باوریم‌ كه‌ وقتی‌ پا به‌ سن‌ می گذاریم، انواع‌ بیماری‌ها به‌ سراغمان‌ می ‌آیند و دیگر به ‌تنهایی‌ قادر به‌ انجام‌ كارهایمان‌ نیستیم. اما تحقیقات‌ نشان‌ می ‌دهد كه‌ ما می‌توانیم‌ حتی‌ با وجود افزایش‌ سن، هوشیاری‌ ذهنی‌ و سلامت‌ جسمی‌ خود را حفظ‌ كنیم. چنانچه‌ زنی‌ در كهنسالی‌ دچار فراموشی‌ یا پوكی‌ استخوان‌ شود، اینها علائم‌ بروز "بیماری" است، نه‌ نشانه‌ افزایش‌ سن.

یكی‌ از رازهای‌ مقابله‌ با دشواری‌ها و بحران‌ها كنار گذاشتن‌ نگرانی‌ و ناامیدی‌ است. هرگز به خودتان‌ احساس‌ ترحم‌ نكنید و در مقابل‌ مشكلات‌ تسلیم‌ نشوید. مطالعات‌ دانشمندان‌ نشان‌ می ‌دهد كه‌ حدود 70 درصد از عوارض‌ به‌ ظاهر مرتبط‌ با افزایش‌ سن، قابل‌ پیشگیری‌ هستند و ما توان‌ و اختیار كاهش‌ آنها را داریم. آنان معتقدند كه‌ فقط‌ حدود 30 درصد از مسائل‌ مرتبط‌ با كهولت‌ به‌ طور ژنتیكی‌ در وجود فرد ریشه‌ دارند و چندان‌ قابل‌ پیشگیری‌ و تغییر نیستند. چه‌ عوامل‌ شخصیتی‌ و چه‌ عادات‌ و خلق‌ و خوهایی‌ موجب‌ سلامتیِ توأم‌ با افزایش‌ سن‌ خواهد بود؟ پرهیز از كشیدن‌ سیگار، بهره‌مندی‌ از تغذیه‌ مقوی‌ و مناسب‌ و ورزش، مرتب‌ همگی‌ در این‌ امر نقش‌ دارند. اما توجه‌ به‌ هفت‌ عامل‌ را هرگز فراموش‌ نكنید:

1. ذهن‌ خود را فعال‌ نگاه‌ دارید
تحقیق‌ روی‌ افراد سالخورده‌ و تندرست‌ نشان‌ می ‌دهد كه‌ آنها از لحاظ‌ ذهنی‌ بسیار فعال‌ هستند. مغز انسان‌ همانند هر ماهیچه‌ و عضو دیگری‌ چنانچه‌ مورد استفاده‌ قرار نگیرد، به‌ مرور زمان‌ ضعیف‌ می‌ شود و تحلیل‌ می ‌رود، اما با پرورش‌ و فعال سازی‌ پیوسته‌ مغز، می ‌توان‌ همواره‌ بر رشد آن‌ افزود. فراموش‌ نكنید مغز انسان‌ توانایی‌ یادگیری‌ مطالب‌ جدید را در هر سنی‌ دارد!
اما چطور می ‌توان‌ ذهن‌ را فعال‌ و هوشیار نگاه‌ داشت؟ با مرور گذشته‌ خود می ‌توانید به‌ كارهای‌ مورد علاقه‌ تان‌ كه‌ تا به‌ حال‌ فرصت‌ انجام‌ آنها را نداشته ‌اید، برسید. مثلاً چنانچه‌ به‌ یادگیری‌ زبان‌ علاقه‌ مندید، در كلاس‌ زبان‌ ثبت ‌نام‌ كنید، عضو انجمنی‌ خیریه‌ شوید یا به هر فعالیتی که دوست دارید بپردازید. نكته‌ مهم‌ دیگر حفظ‌ "خوشبینی" است. اگر روحیه ‌ای‌ خوشبین‌ داشته‌ باشید، می ‌توانید در شرایط‌ سخت‌ و بحرانی‌ بهتر عمل‌ كنید.

2. كار را فراموش‌ نكنید
در میان‌ افراد مسن تندرست‌ به ندرت‌ می ‌توان‌ فرد تنبلی‌ را یافت. در واقع‌ کسانی‌ كه‌ با وجود كهنسالی‌ تندرست‌ هستند، اغلب‌ در جوانی‌ همواره‌ كار و تلاش‌ كرده‌اند و از حرفه‌ خود لذت‌ برده‌اند. علاقه‌ به‌ شغل،‌ موجب‌ كاهش‌ استرس‌ و عوارض‌ مخرب‌ آن‌ می‌ شود و از بروز انواع‌ سرطان‌ جلوگیری‌ می ‌كند. به‌ این‌ ترتیب‌ یكی‌ از رازهای‌ طول‌ عمر زنان،‌ تلاش‌ و فعالیت‌ فراوان‌ آنهاست.

3. منضبط‌ باشید
اكثر افراد كهنسال‌ و تندرست‌ با برنامه‌ ریزی‌ و انضباطی‌ خاص‌ روزهای‌ عمر خود را سپری‌ كرده‌اند. آنها اغلب‌ در ساعتی‌ مشخص‌ از خواب‌ بیدار می ‌شوند و در زمانی‌ معین‌ به‌ رختخواب‌ می‌روند. به ‌علاوه‌ در طول‌ روز برنامه‌ تغذیه‌ ای‌ مشخصی‌ دارند و همواره‌ از كار و فعالیت‌ خود لذت‌ برده‌اند. تحقیقات‌ نشان‌ می‌ دهد كه‌ این‌ افراد به‌ ندرت‌ به‌ سیگار یا انواع‌ مواد اعتیادآور رو آورده‌اند. به‌علاوه‌ از آنجا كه‌ در ساعات‌ معین‌ استراحت‌ می‌ كنند یا بیدار می ‌شوند و از تغذیه‌ مناسبی‌ هم‌ برخوردارند، معمولاً دچار اضافه ‌وزن‌ نمی‌ شوند و خستگی‌ شدید آنها را آزار نمی ‌دهد. برخورداری‌ از برنامه‌ صحیح‌ در زندگی‌ موجب‌ می ‌شود شما نتوانید ذهنتان‌ را با افكار ناخوشایند پر كنید و به‌ خودتان‌ آسیب‌ برسانید.

4. به‌ دیگران‌ كمك‌ كنید و از این‌ كار لذت‌ ببرید
بسیاری‌ از افراد با وجود مشكلاتی‌ كه‌ در زندگی‌ خود با آنها روبه ‌رو هستند، همواره‌ داوطلبانه‌ به‌ دیگران‌ كمك‌ می‌كنند. آنها كمك‌ خود را در قالب‌ عضویت‌ در انجمن‌های‌ خیریه‌ یا سازماندهی‌ برنامه‌هایی‌ برای‌ كمك‌ به‌ افراد نیازمند انجام‌ می‌ دهند. این‌ نوع‌ فعالیت‌ها كه‌ حضور بیشتر شخص‌ در جامعه‌ را به‌ همراه‌ دارد، اغلب‌ باعث‌ می ‌شود خود فرد به‌ ندرت‌ بیمار یا دچار انواع‌ استرس‌ شود. برقراری‌ و تداوم‌ روابط‌ اجتماعی‌ سالم‌، سیستم‌ دفاعی‌ بدن‌ را قوی‌ و فعال‌ می‌ كند. به‌ علاوه‌ در این‌ حالت، به‌ هنگام‌ نیاز، دیگران‌ هم‌ با رغبت‌ بیشتری‌ به‌ شما كمك‌ می‌ كنند و هرگز تنها نخواهید ماند.

5. با شور و اشتیاق‌ انگیزه‌های‌ خود را تقویت‌ كنید
چنانچه‌ احساس‌ می ‌كنید در زندگی‌ هدف‌ یا انگیزه‌ مشخصی‌ ندارید، باید خودتان‌ دست‌ به‌ كار شوید. پزشكان‌ معتقدند كه‌ افراد سالخورده‌ و تندرست‌ همواره‌ در طول‌ زندگی، انگیزه‌ها و اهداف‌ جدیدی‌ را در نظر گرفته ‌اند و با توجه‌ به‌ این‌ انگیزه‌ها و هدف‌های‌ نوین، همچنان‌ با سلامتی‌ به‌ زندگی‌ ادامه‌ داده‌اند. شما هم‌ این‌ روش‌ را به‌ كار بگیرید. به‌ علاوه،‌ پیش‌ از این‌ كه‌ یكی‌ از اهداف‌ خود را به‌ پایان‌ برسانید، به‌ فكر برنامه‌ بعدی‌ باشید تا بلافاصله‌ به‌ آن‌ مشغول‌ شوید.

6. با سختی‌ و شكست‌ كنار بیایید
اغلب‌ وقتی‌ با افراد سالخورده‌ و تندرست‌ روبه ‌رو می‌شویم، تصور می‌ كنیم‌ آنها زندگی‌ آسانی‌ را پشت‌ سر گذاشته ‌اند. اما وقتی‌ پای‌ صحبت‌ ایشان‌ می ‌نشینیم، متوجه‌ می‌ شویم‌ كه‌ آنها هم‌ بحران‌ها و مشكلات‌ عظیمی‌ را پشت‌ سر گذاشته اند. هنر این‌ افراد تسلط‌ بر اوضاع‌ و تلاش‌ آنها در جهت‌ بهبود وضعیت‌ بوده‌ است. آنها همواره‌ سعی‌ كرده‌اند از استرس‌ و ناراحتی‌ خود بكاهند. یكی‌ از رازهای‌ مقابله‌ با دشواری‌ها و بحران‌ها كنار گذاشتن‌ نگرانی‌ و ناامیدی‌ است. هرگز به خودتان‌ احساس‌ ترحم‌ نكنید و در مقابل‌ مشكلات‌ تسلیم‌ نشوید.

7. به‌ خدا توكل‌ كنید

"ایمان‌ به‌ پروردگار و اعتقاد به‌ خواست‌ او" موجب‌ می‌شود فرد با آسایش‌ روحی‌ و روانی‌ بیشتری‌ زندگی‌ را سپری‌ كند. به‌ علاوه، فرد مؤمن‌ با استرس‌ و تنش‌ كمتری‌ روبه ‌رو می‌ شود. دانشمندان‌ نیز به‌ رابطه‌ مستقیم‌ میان‌ ایمان‌ به‌ خدا و تندرستی‌ پی‌ برده‌اند. همچنین، ایمان‌ به‌ خدا موجب‌ افزایش‌ اعتماد به ‌نفس‌ در فرد می ‌شود و همین‌ ویژگی‌ بر توانایی‌های‌ فرد می‌افزاید.

88/08/04  توسط نازنين  |

 

می تونـــی او را حس کنی ... او یک زن است

می تونی مراقبتش رو در شکل یک خواهر احساس کنی

می تونی حرارتش رو در شکل یک دوست احساس کنی 

می تونی احساساتش رو در شکل یک معشوقه حس کنی

می تونی فداکاریش رو در شکل یک همسر احساس کنی

می تونی الوهیتش رو در شکل یک مادر حس کنی

می تونی برکت وجودش رو در شکل یک مادربزرگ احساس کنی

در عین اینکه محکم و استواره

قلبش مهربونه

شیطونه

و دلچسب

 
صمیمی و همدل

و ملیح

او یک زن است

او زندگی است...

 

88/07/29  توسط نازنين  |

 

تنهايي

دير گاهيست كه تنها شده ام

قصه غربت صحرا شده ام

وسعت درد فقط سهم من است   

بازهم قسمت غم ها شده ام

 دگر آيينه ز من بي خبر است

كه اسير شب يلدا شده ام

من كه بي تاب شقايق بودم

همدم سردي يخ ها شده ام

كاش چشمان مرا خاك كنيد تا نبينم كه چه تنها شده ام...

88/07/28  توسط نازنين  |

 

لبخند

بسياري  از مردم كتاب "شاهزاده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد

قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو مي جنگيد .   او  تجربه هاي حيرت آور  خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است

در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند. او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد   اعدامش خواهند كرد مينويسد :"  مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند  در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا  ايستاده بود .   فرياد زدم "هي رفيق  كبريت
داري؟ "  به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد .   نزديك تر كه آمد  و كبريتش را روشن كرد  بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب،   شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم  لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد   مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد  من حالا با علم به
اينكه او نه يك    نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .                                                                                                                                                                                     

پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را   به او نشان دادم وگفتم :" آره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد ودرباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد . گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند . چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند . قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد   هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و
برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.                   

يك لبخند زندگي مرا نجات داد.

بله لبخند بدون برنامه ريزي و   بدون حسابگري،  يک لبخند طبيعي  زيباترين پل ارتباطي آدم هاست. ما  لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم .   زير همه اين لايه ها  مني حقيقي وارزشمند نهفته است.  من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم. من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما مدفون شده است. لايه هايي  كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي به خرج مي دهيم. لايه هايي که
ما را از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزوايي ما مي شوند."  

داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است. آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن  به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انساني را پيش روي خود مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام بردم   روي من طبيعي خود نكشيده است و با همه ي وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي دهد.

88/07/27  توسط نازنين  |

 

راه هاي پيشگيري از آنفولانزاي نوع آ

88/07/19  توسط نازنين  |

 

فرشته ي نجات

در شبي طولاني، آنگاه که جاده حريصانه قلبم را نشانه مي رفت، سوسوي نور فانوس کوچکم چشمان فرشته اي را نوازش داد. فرشته در قال انسان در آمد، در کنارم زانو زد و گفت: سعي کن روح خسته ات را آرام کني، سرت را بر شانه هايم بگذار و تا پايان اين شب تيره دستم را بفشار، چرا که شيطان تنهايي در کمين توست! آن شب سحر شد، اما باز شبهاي دگر، باز منو تنهايي.شمعي ميافروزم و باز فرشته اي با نويدي تازه شيطان تنهايي را مي راند. خدايا صدايم را بشنو، هر شبم طولانيست! هر شبم طوفاني است!

 

88/07/19  توسط نازنين  |

 

از خود گذشتگي در بستر زناشويي

سلام دوستان

تو پستهاي قبلي عزيزان زيادي در خصوص مشکلات زناشويي کامنت گذاشتن که منم گفتم بهتره به سکسولوژيست مراجعه کنم، ولي براي خالي نبودن عريضه هم شده لازم ميدونم چندتا نکته ي اساسي که مي تونه ريشه ي خيلي از اين مشکلات باشه را ذکر کنم (نکاتي که در اينجا مطرح ميشن خلاصه اي از يک مجموعه مقالات مفصل و علمي در اين زمينه هستند و هيچکدام صرفا" بر اساس نظرات شخصي استوار نيستند).

اول از همه بايد بگم که خدا  غريزه ي جنسي را هم در جنس مرد و هم در جنس زن به يکسان وديعه گذاشته، فقط شکلش فرق مي کنه. پس ادعاي لذت نبردن از هر طرف که باشه يک ادعاي واهي است (منظورم صرفا" به ارگاسم رسيدن نيست). اما اونچه که باعث بروز اختلاف مي شه نوع نگاه متفاوت زن و مرد نسبت به قضيه ي سکس، تفاوتهاي فکري، فرهنگي و جنسيتي است. اينکه مرد و زن هر دو به يک اندازه از انواع مختلف پيشنوازيها لذت نبرن کاملا" طبيعيه، ولي مسئله ي مهم از خود گذشتگي و جلب رضايت طرف مقابل است. چه زن و چه مرد (بخصوص زنان) اگر اندکي انعطاف و از خود گذشتکي نشان دهند، نرمش، ملاطفت، مهر و محبت و سپاسگذاري شريکشان را عميقا" حس خواهند کرد و جالب اينکه خدمات خيلي بيشتري از همسرشان دريافت خواهند کرد.

يکي از علل اصلي بروز اختلافات زناشويي وجود تفکرات و فانتزيهاي مختلف جنسي است. هر انساني بعد از رسيدن به بلوغ جنسي داراي يک سري آرزوها، تفکرات و فانتزيهاي جنسي خواهد بود. اگرچه ممکن است انسانها (بخصوص آقايان) حتي بدون دستيابي به اين فانتزيها نيز به ارگاسم برسند اما همانطور که مي دانيد رسيدن به ارضاي جنسي تنها دليل برقراري چنين ارتباطي نيست، بلکه دليل مهمتر رسيدن به ارضاي روحي است. يک سري مشکلات وجود دارد که مانع رسيدن به ارضاي کاملا روحي و حتي ارضاي جنسي مي شوند که عبارتند از:

چالشهاي زنانه:

  • عدم صميميت با همسر که باعث عدم بيان نيازهاي واقعي مي شود و دلايل مختلفي دارد نظير شرم و حيا، ترس از بد قضاوت شدن، ترس از منحرف تلقي شدن، ترس از خسته و دلزده کردن همسر، ترس از تنها رها شدن و غيره که بيشتر آنها ريشه در باورهاي غلط مذهبي، فرهنگي، اجتماعي و عدم تعليم و تربيت جنسي دارد. درواقع بيشتر خانمها از اين راز آگاه نيستند که بيان خواسته هايشان چقدر آنها را دوست داشتني، خواستني و منطقي جلوه داده؛ تا چه حد کار شوهرشان را راحتتر کرده و به او آرامش مي دهد؛ و مهمتر اينکه به ارگاسم رسيدن آنها تا چه حد براي همسرشان مهم است و تا چه حد به وي حس اعتماد به نفس و مطلوبيت مي دهد.
  • بيشتر خانمها وقتي از فانتزيهاي همسرشان آگاه مي شوند متعجب مي شوند و بدتر آنکه در بسياري از موارد به دليل عدم شناخت و آگاهي و تمايز قائل نشدن ميان خواسته هاي نرمال و غيرنرمال، تقاضاي همسرشان را نوعي توهين به خود تلقي کرده و اينطور تصور مي کنند که شوهرشان زيادي متوقع است و گاهي اوقات حتي پا را فراتر گذاشته و وي را به انحراف جنسي متهم مي کنند. درست همين جاست که مرد دچار خشم و عصبانيت و يا شرمندگي و سرخوردگي مي شود. چنين اوضاعي به مرور زمان باعث مي شود که مرد از تکرار خواسته هاي خود صرفنظر کند، نسبت به همسر خود سرد و بي اعتماد شود و به علاقه ي و اعتماد او نسبت به خود شک کند که اين خود مقدمه بروز رفتارهاي ضداخلاقي نظير بي تفاوتي مرد نسبت به همسر خود و گاها" خيانت و تنوع طلبي خواهد شد.

چالشهاي مردانه:

  • در بسياري از مواقع مردها از عدم توانايي در به ارگاسم رساندن همسر خود گله مند بوده و احساس بي کفايتي مي کنند. در اينجا وظيفه ي مرد اين است که از همسرش بخواهد بدن خود را کشف کرده و در اين راه به وي کمک کند، همسرش را تشويق کند که از فانتزي هايش بگويد و به وي اطمينان دهد که مشتاق شنيدن است و از دانستن آنها لذت مي برد، احترام و علاقه ي عميق و واقعي خود را نسبت به همسرش نشان دهد و حس اعتماد به نفس و مطلوب بودن را در وي بيدار کند. چنين اقداماتي کمک بسزايي به حل اين مشکل خواهند کرد، البته در مواردي نيز مراجعه به سکسولوژيست و روانکاو بسيار ضروري و مثمر ثمر خواهد بود.
  • اغلب مردها خيلي بي مقدمه و بدون زمينه سازي قبلي در حين سکس خواسته ي خود را مطرح کرده و همسرشان را تحت فشار قرار مي دهند که اين امر موجب شوکه شدن زن مي شود. بهتر است براي بيان خواسته هاي خود از ابزارهايي نظير کتاب، مجله، عکس، فيلم و غيره استفاده کنيد و مثلا" اگر همسرتان به تصوير رفتار جنسي مورد علاقه ي شما عکس العمل خوبي نشان نداد، به وي توضيح دهيد که اينکار چقدر مي تواند لذت بخش باشد، چقدر داشتن چنين رابطه اي براي شما دوست داشتني است و چنين عملي تا چه حد مي تواند علاقه، حسن اعتماد و ازخودگذشتگي همسرتان را به شما ثابت کند. يک راه ديگر براي قانع کردن همسر انجام عملي مشابه يا جبران کننده براي وي است. وقتي زني لذت غافلگير شدن را تجربه کند و همچنين متوجه از خودگذشتگي شما شود، خيلي راحتتر راضي به برآورده کردن فانتزيهاي شما مي شود.

در پايان بايد بگم که حتي اگر خيلي از رفتارها براي ما مطلوب و لذت بخش نيست، باز هم بايد سعي کنيم بخاطر شريکمان با آنها کنار بياييم و آنها را بپذيريم زيرا مسلما" ما نيز خواسته هايي داريم که ممکن است کاملا" مورد پسند همسرمان نباشد و مهمتر از همه اينکه رضايتمندي شرط اول يک رابطه ي زناشويي موفق است. البته پرواضح است که تن دادن به يک عمل واقعا" غلط، تهديد کننده و ضد اخلاق به هيچ وجه جايز نيست و جلب رضايت به هيچ عنوان نبايد به بهاي خرد شدن شخصيت، هويت جنسي و يا بخطر افتادن سلامت جسمي و روحي زن يا مرد تمام شود.

خوشحال ميشم از نظرات شما دوستان گل و هميشه همراهم هم باخبر بشم.    

88/07/18  توسط نازنين  |

 

هوش عاطفي و کاميابي

اوج عشق

در گذشته بيشتر افراد فکر مي کردند آنچه که باعث موفقيت و احساس رضايت فرد در زندگي مي شود داشتن IQ خيلي بالاست. در صورتيکه کاملا هم اينطور نيست. در واقع برخورداري از هوش عاطفي بالا مي تواند نقش بسيار مهمتري در ايجاد حس رضايتمندي ايفا کند. نکته ي بسيار اميدوار کننده در مورد هوش عاطفي يا همان هوش هيجاني اين است که بر خلاف IQ که قابل ارتقا نيست، اين هوش را مي توان بطرق مختلف افزايش داد (مثلا" از طريق رفتارهاي تربيتي صحيح از اوان کودکي، خانواده درماني، فرد درماني و خود درماني در تمام سنين، خود شناسي، دگرشناسي و جامعه شناسي و غيره). هوش عاطفی ، شیوه برخورد فرد با مسائل و فراز نشیب‌های زندگی را نشان می‌دهد. به عبارتی هوش عاطفی مجموعه‌ای ازخصوصیات شخصیتی است که در سرنوشت و سبک زندگی فرد موثر است. این خصوصیات شخصیتی موجب می‌شود که فرد از شیوه‌های مناسب برای گذران زندگی و مراحل آن استفاده می‌کند. این افراد رضایت از زندگی بیشتری دارند، شاداب‌تر هستند.

ارتباط بهتری با اطرافیان برقرار می‌کنند و قدرت سازش بیشتری با مشکلات عاطفی و هیجانی دارند. از زندگی عاطفی غنی و سرشاری برخوردار هستند. دلسوز و پرملاحظه هستند. مسئولیت پذیری بیشتری دارند. در مورد خود برداشت و نگرش مثبتی دارند. با خود راحت هستند و بیشتر از افراد دیگر پذیرای تجارب احساسی و هیجانی هستند.

برخورداري از هوش عاطفي بالا باعث مي شود:

1.     احساسات خود را زودتر بشناسيم و در نتيجه زودتر و بهتر نسبت به آنها واکنش نشان داده و وارد عمل شويم.

2.  راحتتر و بهتر احساسات خود را کنترل کرده و بالطبع کمتر درگير مسائل بغرنج ناشي از عدم کنترل عواطف و احساسات شويم.

3.  احساسات ديگران را بشناسيم، آنها را درک کرده، خود را جاي آنها بگذاريم و در نتيجه در اداره و کنترل روابط خود موفق تر باشيم.

4.  از روابط اجتماعي بسيار موفق برخوردار باشيم چرا که هوش هيجاني به ما کمک مي کند خونگرمتر و معقولتر و فاقد اضطراب و استرس باشيم، در نتيجه اعتماد و علاقه ي افراد را نسبت به خود جلب کنيم.

بطور کلي هوش عاطفی کاربردهای زیادی برای رضایت بخش‌تر کردن زندگی افراد دارد. بطوری که تحقیقات نشان می‌دهد رضایت از زندگی در افراد با هوش عاطفی بالا بیشتر است. هوش عاطفی پائین در اغلب موارد ریشه اصلی مشکلاتی است که برای فرد پیش می‌آید. ناتوانی در برقراری روابط اجتماعی ، پیوند زناشوئی مناسب ، سلامت روانی در معرض خطر و... از جمله این مشکلات هستند. همانطور که قبلا" نيز ذکر شد هوش عاطفي يا هيجاني با استفاده از تکنيکهاي خاص قابل پرورش و ارتقا است (در پستهاي بعد اين تکنيکها را ذکر خواهم کرد). اما در ادامه مي خواهم مطلب مهمي که در ارتباط مستقيم با هوش عاطفي است را ذکر کنم: موفقيت در زندگي مشترک!

روند رو به افزايش طلاق و شکستهاي عاطفي در کشور باعث می شود که هوش عاطفی بیش از پیش اهمیت پیدا كند. خطر افزایش طلاق بیشتر متوجه زوج های تازه ازدواج كرده است. در بيشتر مواقع آنچه که باعث بروز اختلاف مي شود يک نوع تفاوت بیولوژیك نهفته ميان زن و مرد استا؛ یك اختلاف عميق و بحرانی در توانايي هاي عاطفی كه زن و مرد متوجه آن نيستند يا آن را مورد بي توجهي قرار مي دهند. در واقع مرزهای عاطفی، تفاوت میان دنیای عاطفی دختران و پسران را نشان می دهد.

در بسیاری از اختلاف های زناشویی مشاهده می شود كه مرد از خواست های « غیر منطقی » زن شكایت می كند و زن از " بی تفاوتی " مرد نسبت به آن چه او می گوید شکايت مي کند. ریشه ی این تمایزات عاطفی را ، علیرغم آن كه بخش مهمي از آن ممكن است بیولوژیك باشد – می توان در دوران كودكی و در تفاوت دنیای عاطفی  كه دختران و پسران در آنها رشد می كنند، ردیابی نمود. چرا كه به دختر و پسر در مورد كنترل عواطف خویش درس های بسیار متفاوتی داده می شود. به دختران راجع به عواطف اطلاعات بیشتری داده می شود و با پسرها بیشتر در مورد نتایج احساساتی مانند خشم، صحبت می شود.

مهارتهاي زباني دخترها خيلي بيشتر از پسرها رشد مي کند، بنابراین با فصاحت بیشتری می توانند احساسات خود را بیان كنند و همچنین بهتر از پسرها می توانند واكنش های عاطفی را جایگزین عمل گرايي و جنگ های تن به تن كنند. برعكس ، پسرها چون هیچ تأكیدی بر توصیف احساسات خود ندارند احتمالاً از وضعیت عاطفی خود و دیگران بی خبرند. از پسرها انتظار می رود كه در مواجهه با شکست گریه نكنند و يا در موقعيتهاي تاثر برانگيز تحت تاثير قرار نگيرند و به روال معمول کار خود را ادامه دهند، اما از دخترها انتظار مي رود احساسات خود را وارد عمل کرده، دلسوزي کنند و همچون يک مسکن يا آرام بخش عمل کنند.

از همین رو پسرها از جانب هر چیزی كه استقلال آنها را به مبارزه بطلبد تهدید می شوند، در حالی كه دخترها با بروز گسیختگی در روابطشان مورد تهدید قرار می گیرند. این تفاوت دیدگاه ها باعث مي شود كه زنها و مردها از یك گفت و گو چیزهای كاملاً متفاوتی برداشت کنند. مردها فقط به حل مسئله و رسيدن به نتيجه ي مطلوب نهايي فکر مي کنند، در حالی كه زن ها بيشتر بعد عاطفي مسائل را مورد توجه قرار مي دهند.

حس همدلی و همدردي در زن ها خیلی قوی تر از مردهاست. آنها حداقل خیلی بهتر از مردها می توانند از طریق چهره، لحن صدا و دیگر علائم غیر كلامی به احساسات درونی دیگران پی ببرند. به طور كلی زن ها هنگامی كه وارد زندگی زناشویی می شوند کاملا" براي ساخت و حفظ يک بنيان عاطفي و مديريت آن آماده اند، در حالی كه مردها از اهمیت این امر برای حفظ بقای رابطه ی زناشویی درك كافی ندارند. مدينه ي فاضله براي بيشتر زنها "داشتن رابطه ي خوب با همسر" است و آن رابطه ي خوب را در درک کامل عواطف و احساسات، بروز واکنشهاي عاطفي از سوي همسر و داشتن يک شريک احساسي، يک همدم و هم صحبت خوب که راجع به همه ي مسائل بخصوص رابطه ي خودشان با آنها صحبت کند و آنها را مورد تعريف، تمجيد و ستايش قرار دهد ، مي دانند. اما مردها اصلا نمي توانند پي بمنظور همسر خود ببرند و گيج و کلافه مي شوند. بنظر بيشتر مردها انتخاب يک زن نشان از تمام عشق و علاقه ي آنها نسبت به اوست و نيازي به تکرار مداوم اين عشق و علاقه نمي بينند يا به نظر خيلي از مردها صحبت کردن در مورد جزييات يک کار تمام شده کاري بيهوده است، چون نتيجه ي کار مهم بوده است. آنها می گویند: « من از او می خواهم كه به اتفاق هم كاری انجام دهیم ولی همه ی كاری كه او می خواهد انجام بدهیم این است كه بنشینیم و از آن کارحرف بزنیم ». بيشتر مردها در دوران آشنایی قبل از ازدواج تمایل بیشتری به صحبت كردن و ایجاد صمیمیت با همسران خود دارند، اما به محض آن كه ازدواج می كنند و وارد زندگی مشترك می شوند ( به ویژه در ازدواج های سنتی ) وقت كمتری صرف صحبت كردن با همسرشان می كنند.

این سكوت فزاینده ناشی از این مسئله است كه مردان با خوش باوری بیشتری به زندگی زناشویی خود نگاه می كنند. اما زن ها در كل و به خصوص در ازدواج های ناموفق ، بیش از شوهران خود به گله گزاری می پردازند. حالا چگونه می توان این شكاف عاطفی را در هنگام بروز اختلاف نظر و نارضایتی كه در هر رابطه ی زناشویی بسیار طبیعی است، بررسی كرد؟ در حقیقت موضوعات خاص مثل تعداد دفعات رابطه ی زناشویی، نحوه ی تربیت فرزندان ، یا مقدار پس انداز و قرض هیچ كدام نمی توانند باعث تحكیم یا متلاشی شدن پیوند زناشویی شوند، بلكه عاملی كه سرنوشت یك زندگی مشترك را رقم می زند این است كه زن و شوهر چگونه راجع به رنجش ها و دلخوری ها و مسائل آزار دهنده ی فیمابین ، بحث و گفت و گو می كنند. حتی توافق در مورد این كه چگونه مخالفت خود را ابراز كنیم می تواند راهی برای بقای زندگی زناشویی باشد. زن و شوهر باید در هنگام برخورد با احساسات و عواطف سخت و انعطاف ناپذیر یكدیگر ، بر تفاوت های درونی مربوط به جنسیت خود غلبه كنند. در پايان زنها بهتر است اين نکته را بخاطر داشته باشند که او بهر حال ياد گرفته است که عمل گرا باشد و مردها بايد بخاطر داشته باشد که همسرشان از کودکي همدم بودن را آموخته است. براي رسيدن به چنين نقطه اي نياز به هوش عاطفي بالا داريم، هر چه هوشمندتر، موفق تر. پس از همين حالا به دنبال راههاي ارتقاي هوش عاطفي خويش باشيد.  

88/07/18  توسط نازنين  |

 

تا نبض خيس صبح

سلام دوستان خوبم

ديشب خواب سهراب رو ديدم!!! باورتون ميشه؟!!! تو خواب داشت اين شعرو برام مي خوند. حفظش نبودم ولي تا از خواب پا شدم رفتم سراغ کتاب شعرم. گفتم با شما تقسيمش کنم، شايد اينجوري سهرابم خوشحال بشه.

آه در ایثار سطح ها چه شکوهی است
ای سرطان شریف عزلت
سطح من ارزانی تو باد
یک نفر آمد
تا عضلات بهشت
دست مرا امتداد داد
یک نفر آمد که نور صبح مذاهب
 دروسط دگمه های پیرهنش بود
از علف خشک ایههای قدیمی
پنجره می بافت
مثل پریروزهای فکر جوان بود
حنجره اش از صفات آبی شط ها
پر شده بود
یک نفر آمد کتابهای مرا برد
 روی سرم سقفی از تناسب گلها کشید
عصر مرا با دریچه های مکرر وسیع کرد
میز مرا زیر معنویت باران نهاد
بعد نشستیم
حرف زدیم از دقیقه های مشجر
از کلماتی که زندگانی شان در وسط آب می گذشت
فرصت ما زیر ابرهای مناسب
مثل تن گیج یک کبوتر ناگاه
حجم خوشی داشت
نصفه شب بود از تلاطم میوه
طرح درختان عجیب شد
 رشته مرطوب خواب ما به هدر رفت
 بعد
 دست در آغاز جسم آب تنی کرئ
بعد در احشای خیس نارون باغ
صبح شد
سهراب سپهري

88/07/18  توسط نازنين  |

 

تشکر

سلام عزيزاي دلم

از همه دوستاني که نسبت به من و نوشته هام اظهار لطف کردن با هم تشکر مي کنم. محبت شما مايه ي دلگرمي منه. دوستتون دارم.

88/07/14  توسط نازنين  |

 

آواي من

بنام دوست و براي دوست

مدت زمان مديدي است که تنهايي چشمان هميشه پراميدت مرا در جامي رنگارنگ زنداني کرده است و من ديگر هرگز نخواهم توانست از آينه ي چشمان پرفروغت فروغ را بنگرم. من از عبور مي گويم و تو از ماندن. من از گذشته مي گويم و تو نويد روزهاي شيرين را مي دهي که نمي داني هرگز خواهند آمد يا نه ...

زهي! که راهي ناروشن در انتظار قدمهاي لرزانم لحظه شماري مي کند و من در اين راه همچون برگ درختان زود خواهم خشکيد و براي نسلهاي بعد از خود به يادگار خواهم ماند. روزهايي که در خيالاتم با تو سخن گفته ام برگ برگ از تقويم زندگيم جدا مي شوند اما اميد به روزي ديگر و آفتابي ديگر مرا وامي دارد که بار ديگر چشمانم را تا رسيدن بهاري دوباره و تا آن زمان که پرستوها باز خواهند گشت بر اين دنيا و انسان نماهايش ببندم ....

آري! من آواز تري بودم که هر روز شاپرکها براي گلها مي خواندند و قناريها با خواندنم آرام مي گرفتند و در انتها به حادثه اي تلخ تبديل شدم و خشکيدم!

88/07/12  توسط نازنين  |

 

گل امید

تقديم به تمام صابران عالم

من باور دارم که مي توان به گلبرگ سفيد رويا عاشق بود و نديد. مي توان تا آخر دشت حسرت دويد و تشنه نشد. مي توان روزه ي لبخند را به اشک افطار کرد. مي توان عاشق بود درحاليکه عشق به ديگري ارزاني مي دارند. مي توان حسرت نخورد. مي توان گريه کرد و دعا کرد. مي توان به شادي چشم معشوق دلخوش بود. آري مي توان بود و نبود. مي توان عاشق بود و معشوق نداشت. مي توان در مرگ همه فضيلتها نيک ماند.

آري اين قصه سوزناک و بس غم انگيز است. غم انگيز است حکايت آنکس که خود را کامياب مي پنداشت و به ناگاه کاخ روياهايش را ويران شده يافت! اما گل زيباي اميد هميشه در ويرانه ها مي رويد!

88/07/12  توسط نازنين  |

 

نسيم عشق

به نام معشوقي که وفايش ابديست

تقديم به تمام کساني که وجودشون نويد خوش دوستي و دوست داشتنه!

دوست دارم  اين داستان تکراری رو هزار بار از نو بنويسم. از برش کنم و باهاش نفس بکشم. يه حس زيبا در تمام وجودم رخنه کرده. نمي دونم از کجا شروع شد؟ شايد از يه کنجکاويه ساده! يا يه شيطنت کوچولو! اما نمي دونم چرا يه حس غريب منو سمت اون مي کشوند! به سمت دونستن و شناختن اون. به سمت دوست داشتنش و حتي اصرار در دوست داشتنش! اصرار در شنيدن آهنگ صداش و داشتن نگاش! و با وجود تمام بي مهريها و ناکاميها هنوز اين اصرار در تمام وجودم ريشه داره! اصرار براي دوست داشتن! عجيبه که اين رو بخواي مگه نه؟ ولي من مي خوام و دوست دارم که دوست دارش باشم!!!

88/07/12  توسط نازنين  |

 

چند گام تا محبوبيت

دوستان عزيزم براي موفقيت در روابط اجتماعي خود جند نکته را هرگز فراموش نکنيد:

  • هرگز اسم کسي را فراموش نکنيد. انسانها ارزش زيادي براي هويت خود قائل هستند.
  • هرگز تاريخ تولد کسي را فراموش نکنيد. اين مهمترين روز در زندگي هر انساني است.
  • بخاطر داشتن مناسبتها تاثير مطلوبي بر روابط شما مي گذارد.
  • هرگز قول يا قرار ملاقاتتان را فراموش نکنيد.
  • قدرشناس، موقعيت شناس و وقت شناس باشيد.
  • بهترين راه براي اينکه نشون بدي به تواناييهاي طرف مقابل ايمان داري اين است که هر از چند يکبار يکي از کارهاي مهمت را به او واگذار کني يا با او در موردش مشورت کني. البته هرگز نبايد از مديريت مودبانه و هوشمندانه ي کاري که به ديگران محول کرديد غافل شويد.
  • به مهارت ديگران احترام بگذاريد و از آن تقدير کنيد.
  • هرگز دست حمايت ديگران را رد نکنيم.
  • با ظاهر آراسته، رفتار دلنشين و احترام آميز انسانهاي شايسته را به طرف خودتون جذب کنيد.
  • هر از چند يکبار به اطرافيانتان بگوييد چقدر براي شما مهم هستند و چقدر به وجودشان نياز داريد.
  • هرگز تماسهاي خود را فقط به مواقعي که به کمک نياز داريد محدود نکنيد.
  • هر از گاهي از اطرافيانتان بپرسيد که آيا از رفتار شما راضي هستند و آيا اخيرا چيزي موجب کدورت آنها نشده است.
  • براي رفع کدورتها پيش قدم شويد ولي اجازه ندهيد که اينکار بخشي از هويت يا وظيفه شما تلقي شود.
  • هر چند وقت يکبار با خريدن هداياي بدون مناسبت اطرافيانتا را غافلگير کنيد.
  • از برنامه هاي غافلگيرکننده مثل پيک نيک ناگهاني استقبال کنيد.
  • و دست آخر اينکه دوست داشته باشيد، احترام بگذاريد، حس مطلوب و مفيد بودن ايجاد کنيد، از توانايي هاي ديگران استفاده نماييد، فراموشکار نباشيد، آراسته و مرتب باشيد و در ازاي همه ي اينها يک سبد پر از محبوبيت، احترام و موفقيت دريافت کنيد.

88/07/08  توسط نازنين  |

 

حق مالکيت زن بر بدن

«یا ایها الناس اتقوا ربکم الذی خلقکم من نفس واحدة و خلق منها زوجها» «ای مردم از پروردگارتان که شما را از «نفس واحدی‏» آفرید و جفتش را نیز از او آفرید ... پروا دارید .» سوره ي نساء

همانطور که از آيه ي شريفه ي فوق ميشه فهميد خداوند در نفس زن و مرد تفاوتي قائل نشده و هر دو را از نفس واحدي آفريده و هر دو داراي ماهيت انساني يکسان هستند و اين عين عدالت الهي است. اما آنچه که دستمايه ي سواستفاده ي مترصدان شده تفاوتهاي تکويني و فيزيولوژيکي زن و مرد است. اين دسته از سودجويان سعي مي کنند اين تفاوتها را رنگ و لعاب داده و در قالب تفاوت در نفس و ماهيت انساني زن و مرد وارد بازار داغ برده داري مدرن کنند. چنين اتفاقهايي بيشتر در کشورهاي کم رشد رخ مي دهد، جايي که علاوه بر مردها، عده اي از دولتمردان نيز با تفوق جويي مردان نسبت به زنان موافق و همسو هستند.

اما اصل اساسي حق مالکيت زن بر بدن چيست؟ مطابق اين اصل هيچ زني در تملک هيچ مردي اعم از پدر، پدربزرگ، برادر، عمو، دايي، همسر و غيره نيست (منظور از در تملک نبودن به هيچ وجه بي اعنتايي زن نسبت به وظايف خود نيست). برابر اين اصل هيچ مردي حق ندارد زني را از حق سفر، حق تحصيل، حق فعاليت اجتماعي و حضور در اجتماع، حق ازدواج، حق طلاق (بر اساس دلايل منطقي)، حق حضانت (با رعايت اصل صلاحيت)، حق ديدار با فرزند، حق ديدار با افراد خانواده و دوستان و تمام حقوق حقه ي يک انسان محروم نمايد. مطابق اين اصل هيچ مردي حق ندارد زني را به برقراري ارتباطي که به آن تمايلي ندارد وادار سازد يا او را مورد آزار و اذيت جسمي، روحي و جنسي قرار دهد. همچنين مطابق اين اصل هيچ مردي حق ندارد هيچ زني را بدليل تصميم گيري در امور شخصي زندگي خود نظير روابط عاطفي، جنسي و غيره مورد شماتت، تحقير، ضرب و شتم قرار داده يا وي را به قتل برساند. در کل اين اصل بدون نفي تفاوتهاي فيزيولو‍ژيکي زن و مرد، حق برخورداري از يک زندگي امن و توام با آرامش و آزادي انتخاب را به زن مي دهد.

در کشور ما از ميان تمام نکات فوق الذکر، اصل آزادي انتخاب در روابط عاطفي و جنسي از اقبال بيشتري ميان عموم برخوردار شده است، شايد به اين دليل که زنان ما از اين وادي خسارتها و خشونتهاي بيشماري را متحمل شده اند. ما در کشوري زندگي مي کنيم که اگرچه از لحاظ قانوني حد چنداني به دختري که باکره نباشد وارد نمي گردد اما اين دختر ممکن است در مناسبات خانوادگي جان خود را از دست داده و يا براي حفظ موقعيت خود تن به اعمالي نظير ترميم بکارت و غيره بدهد (حتي باوجود اينکه بيشتر ما اذعان داريم باکره بودن بمعناي نداشتن رابطه ي جنسي نيست و همه شعار مي دهيم که بکارت روح مهم است نه بکارت جسم). سوالي که در اينجا مطرح مي شود اين است که آيا در چنين محيطي صحيح است که خود را در معرض اين بخش از اصل مالکيت بر بدن قرار داد يا خير و اگر صحيح است تحت چه شرايطي؟

از نظر بنده همه ي زنان حق دارند مالک بدن خويش باشند. اما اگر زني در هر سني و با هر موقعيتي تصميم گرفت اين مالکيت را تمام و کمال دارا باشد بايد نکات ديگري را نيز مد نظر داشته باشد. در کنار اصل مالکيت بر بدن اصول لازم الاجراي ديگري نيز وجود دارد از جمله صداقت و راستگويي. اگر زني به چنين بلوغ فکري و اجتماعي و چنان شهامتي دست يافت که در يک محيط سنتي خرق عادت کند، بايد هميشه بخاطر داشته باشد که اين انتخاب اوست و بايد براي انتخاب خود احترام قائل بوده و در مورد آن صادق باشد و درصورتيکه شريک بعدي وي اعم از همسر و غيره از او در مورد روابط قبليش پرسيد بتواند صادقانه پاسخ دهد و با افتخار از انتخاب خويش دفاع و آن را توجيه کند. زيرا همانطور که حق ماست که اگر خواستيم بدانيم، طرف مقابل ما هم همين حق را به گردن ما دارد. پس به اين نتيجه مي رسيم که اصل مالکيت بر بدن هيچ سنخيتي با اعمالي نظير ترميم بکارت ندارد. البته متاسفانه اذعان دارم که گاهي شايد اينکار موجب نجات جان يک انسان بيگناه شود (ولي ترجيح ميدهم اين آدم ضمن حفظ اعتقادش اين اصل، براي دوري از دروغ خود را مثل خيلي هاي ديگر که با وجود باور اصل مالکيت برخويش روابطشان را محدود نگه ميدارند، عمل کند).

آخرين نکته اي که بايد عرض کنم اين است که دستيابي کامل به حق مالکيت زن بر بدن نيازمند يک مبارزه ي ريشه اي، فرهنگي و طولاني مدت است و لازمه ي آن حمايت و مبارزه ي تمام اقشار جامعه اعم از زن و مرد مي باشد. اميدوارم همه ي ما دست در دست هم همچون حلقه هاي يک زنجير تا دستيابي به امر مهم آزادي انسان (اعم از زن و مرد و سفيد پوست و رنگين پوست) و انسانيت پروري پابرجا و پاينده باشيم. من را از نظراتتون بهرمند کنيد.

88/07/06  توسط نازنين  |

 

راز موفقيت

سلام دوستان

به نظر شما راز موفقيت چيست؟

مي خوام چند تا راز کوچولو باهاتون درميون بذارم:

راز دانه

نگاهي به درخت ســـيب بيندازيد. شايد پانـــصد ســـيب به درخت باشد که هر کدام حاوي ده دانه است. خيلي دانه دارد نه؟ ممکن است بپرسيم «چرا اين همه دانه لازم است تا فقط چند درخت ديگر اضافه شود؟
اينجا طبيعت به ما چيزي ياد مي دهد. به ما مي گويد:
«اکثر دانه ها هرگز رشد نمي کنند. پس اگر واقعاً مي خواهيد چيزي اتفاق بيفتد، بهتر است بيش از يکبار تلاش کنيد.»
از اين مطلب مي توان اين نتايج را بدست آورد:
- بايد در بيست مصاحبه شرکت کني تا يک شغل بدست بياوري.
- بايد با چهل نفر مصاحبه کني تا يک فرد مناسب استخدام کني.
- بايد با پنجاه نفر صحبت کني تا يک ماشين، خانه، جاروبرقي، بيمه و يا حتي ايده ات را بفروشي.
- بايد با صد نفر آشنا شوي تا يک رفيق شفيق پيدا کني.
وقتي که «قانون دانه» را درک کنيم ديگر نااميد نمي شويم و به راحتي احساس شکست نمي کنيم.
قوانين طبيعت را بايد درک کرد و از آنها درس گرفت.
در يک کلام:
افراد موفق هر چه بيشتر شکست مي خورند، دانه هاي بيشتري مي کارند.

...........................................................

همه امور به هم مربوطند
آيا دقت كرده ايد كه هر وقت به طور منظم ورزش مي كنيد، ميل به غذاهاي سالم تر و بهتر داريد؟
آيا دقت كرده ايد كه وقتي غذاهاي سالم تر و بهتري مي خوريد انرژي بيشتري داريد و طبعاً دوست داريد كه ورزش كنيد؟
همه چيز در زندگي به هم مربوط است. روش تفكر شما روي روحية شما مؤثر است، روحية شما بر نوع راه رفتنتان مؤثر است، راه رفتن شما روي نحوة گفتارتان اثر مي گذارد، روش حرف زدنتان روي طرز فكرتان مؤثر است!
تلاش براي پيشرفت در يك بُعد زندگي بر ساير ابعاد زندگي اثر مي گذارد.
وقتي در خانه خوشحال هستيد، در محل كار نيز احساس شادي بيشتري خواهيد كرد و وقتي سر كار شاد باشيد در خانه نيز شاد خواهيد بود.
اينها به چه معناست؟
- اينكه براي پيشرفت در زندگي مي توانيد از هر نقطه مثبتي شروع كنيد. مي توانيد با برنامه اي براي پس انداز، نوشتن ليست اهدافتان، رژيم غذايي يا تعهد براي گذراندن وقت بيشتر با فرزندانتان شروع كنيد. اين كار مثبت منجر به نتايج مثبت ديگر هم مي شود، چون که همه امور به هم مربوطند.
- مهم نيست كه تلاشي كه جهت «پيشرفت» مي كنيد كجا صرف مي شود. مهم اين است كه شروع كنيد.
- عكس اين قضيه هم صادق است. يعني اگر يك بعد زندگي شما خراب شد، ساير ابعاد هم به زودي خراب مي شود. بايد به اين مسأله دقت خاصي داشته باشيد.
در يک کلام
هر كاري كه انجام مي دهيد به نوبه خود اهميت دارد زيرا  بر امور ديگر نيز مؤثر است.

...........................................................

چرا؟
هنگامي كه بلايي به سرمان مي آيد، يا همه چيزمان را از دست مي دهيم يا كسي كه عاشقمان بوده ما را ترك مي كند، اغلب ما از خودمان مي پرسيم:

«چرا؟»
«چرا من؟»

«چرا حالا؟»

«چرا او مرا سرگشته و تنها رها كرد؟»
سؤالاتي كه با  «چرا» شروع مي شوند، ممكن است ما را به يك چرخة بي حاصل بيندازند.
اغلب جوابي براي اين "چرا" ها وجود ندارد و يا اگر هم جوابي وجود داشته باشد،اهميتي ندارد.
افراد موفق سؤالاتي از خود مي پرسند كه با «چه»  شروع مي شوند:
«چه چيزي از اين پيشامد آموختم؟»
«چه كاري بايد در برخورد با اين پيشامد بكنم؟»
و هنگامي كه پيشامد واقعاً فاجعه آميز است، از خود مي پرسند: «چه كاري طي 24ساعت آينده مي توانم بكنم تا اوضاع كمي بهتر شود؟»
در يک کلام

افراد خوشبخت هيچوقت نگران نيستند كه آيا زندگي بر «وفق مراد» هست يا نه.

اينها از آنچه كه دارند بيشترين استفاده را مي كنند و آنچه كه از دستشان بر مي آيد انجام مي دهند. و اگر زندگي بر وفق مراد نبود، خيلي مهم نيست كه «چرا؟»

 

88/07/05  توسط نازنين  |

 

 



هدف از ايجاد اين وبلاگ ايجاد بستري مناسب جهت بحث و تبادل نظر درباره مسائل و مشکلات روز اجتماعي، پاسخگويي به سوالات مراجعين و بهرمندي از نظرات آنها مي باشد.
nz_saghari@yahpp.com

 

 

از عجايب رياضي
مادر
توجه توجه
مکر زنان
نه درس مهم در زندگي
نحوه سوال کردن
هم سفر
ارزش لحظه ها
بهترین لحظات زندگی از نگاه چارلی چاپلین

 

88/09/01 - 88/09/30
88/08/01 - 88/08/30
88/07/01 - 88/07/30

 

 

چشم انتظار
رها
دختران و پسران
سمپاديم عاشق ورزش
پرواز بي پرش
پاييز
واي از عشق
دل نوشته ها
ساحل يخي
هستي
غروب تنهايي
عسل و سلمان
بهترین وبلاگ دانلود ایرانیان
عشق زیباست
بزرگترين وبلاگ تفريحي
آرش نت کي لاگر
عاشقان و طرفداران داريوش
جادوي کلمات
ميعاد عاشقانه
اشعار سوخته
دست نوشته هاي پسري با فکرهاي بزرگ
فاصله ها
پاييز عشق
آلونک عکسهاي عاشقانه
مرجع دانلود
چگامه
قانون دانان قانون شکن
Hit Top
<>
نمي تونم بگم بايد ببيني
خاک پاک

 

 

RSS 2.0